زنم سوژه عکاسی حرفه ای شد

27 ژانویه

حدود یک ماه قبل دیدم تلفن من زنگ خورد و دیدم دوستم بهروز بعد از ده سال شماره من رو از بچه ها گرفته و زنگ زده بود. بلافاصله دعوتش کردم شام بیاد خونه ما.بعد از مدتها می خواستم اونو ببینم واز حال واحوالش باخبر بشم.

یه توضیحی در مورد وضعیت زندگیمون اضافه کنم.من تازه ۳ ماه است ازدواج کردم اما بهروز ۷ سال قبل عروسی‌ کرد تو کیش و حتی منو دعوت کرد برم عروسیش ولی‌ من نتونستم برم. بعد از ده سال همدیگه رو دوباره دیدیم. رفته بود دانشگاه رشته عکاسی خونده بود و حالا یه عکاس حرفه ای‌ شده بود. صحبت عکس شد و از کار و بار خودش گفت. زنم ازش پرسید زندگیش چی‌ شد و زنش کجاست؟ و اون گفت زنش ولش کرد و رفت چون بهش شک داشت.تمام مهریه رو هم بخشید و از این حرف ها.کلی هم از زنش واخلاقش بد گفت واینکه حتی ماه به ماه با هم نمی خوابیدن.
بهروز کلی حرف زد.از همه جا وهمه چی .در مورد کارش حرف زد و یه عکسای ما رو رو دیوار دید و کلی‌ ایراد گرفت ازش.بعد لپتاپ رو باز کرد و چند تا از عکس‌هایی‌ که خودش از مراسم عروسی‌ مردم گرفته بود نشون داد. بهروز بین من و میترا نشسته بود و عکس رو نشون میداد. میترا هم خیلی‌ صمیمی‌ چسبیده بود بهش و من حس کردم بهروز همش حواسش به اونوره. تازه دیدم میترا لم داده رو بهروز که بهتر عکسها رو ببینه و آرنج دست بهروز تو سینه‌های میترافرو رفته. البته میترا اصلا حواسش نبود و از دیدن عکس ذوق کرده بود. اما بهروز وکیرش حسابی حواسشون جمع بود. البته کامپیوتر رو پاهای بهروز بود وکیرش رو اون زیر فشار می داد وگرنه می پرید بیرون. من حتی حرکتای لب تاب رو می دیدم که از فشار کیر بهروز میومد بالا.ولی به روی خودم نیاوردم وگفتم بذار میترا یه خورده اینو اذیت کنه وپسر بیچاره بره تو کف.
بعد از کلی عکسهای مردم رو دید زدن بهروز گفت حالا بذار عکسای خصوصی عروس‌ها رو نشونت بدم. یه فایل دیگه رو باز کرد و وقتی‌ دست راستش رو واسه کلیک کردن تکون میداد آرنج دستش با سینه‌های میترا بازی‌ میکرد.من که اصلا حواسم به عکسا نبود واین پدر سگ رو نگاه می کردم که عمدا با لپتاپ ور میرفت که دستش بیشتر بماله به سینه میترا.تا جایی که آرنجش تقریبا با فشار پهلوی سینه میترا رو حفاری می کرد.
فلدر رو که باز کرد چشمامون گرد شد. عروس‌های نیمه لخت تو یه فضای تاریک شاعرانه و با ژست‌هایی‌ که اصلا بیرون نمی‌شه دید. یکی‌ دراز کشیده رو تخت و یه پاش از زیر لباس عروس بیرون،رون پاش  سفید ولخت. یکی‌ دکمه‌های لباسش باز و فقط نوک سینه هاش معلوم نبود. یکی‌ داماد با دست داشت لختش میکرد و خودش سرش رو داده بود به پهلو و داشت لب میداد به داماد. عکس ها همه سیاه و سفید و شاعرانه بودند.خیلی‌ خوشمون اومده بود.
بهروز که دید میترا انقد ذوق کرده ازش دعوت کرد بیاد آتلیه تا از ما هم از این عکس ها بگیره. میترا گفت اتفاقا ما لباس عروس رو خریدیم و حالا باد کرده رو دستمون. عکاس عروسی هم که اونهمه پول گرفت گند زد به عکسامون. بهروز گفت لباست رو هم بیار و اونجا گریمر داریم آرایشت می‌کنه و بعدش جلسه عکس هست.

صبح جمعه همون هفته ساعت هشت صبح اونجا بودیم تو آتلیه بهروز. یه حسی منو با سرعت کشوند اونجا.عمدا روز جمعه رو انتخاب کرد که تعطیل باشه و کسی‌ مزاحم نشه تا از ما عکس خوب و با تمرکز بگیره.یه دستیار زن که گریمرش بود و یه مرد دیگه هم بودن. من و میترا لباس پوشیدیم. من کت شلوار و میترا لباس عروس. یه ۴۵ دقیقه فقط گریم میترا طول کشید و وقتی‌ میترا اومد من اونو نشناختم. پشت پلکاش سایه سبز زده بود،سینه هاش رو نمیدونم با چی‌ آورده بود بالا و بیشتر توپ سینه هاش از لباس عروس زده بود بیرون.لبش صورتی‌ خوش رنگ و صورتش روشن بود،و چشمای درشتش بسیار زیبا تر شده بود.
بهروز براش دست زد و همکاراش هم دست زدند. رفتیم تو اتاق و کمی‌ هم کرم به صورت من زد. اتاق تاریک بود و فلش بزرگی‌ نور کم رنگی‌ انداخته بود رو صحنه. عکاسی شروع شد. همکار بهروز میومد جلو و ژست ما رو معلوم میکرد. ما رو تنظیم میکرد و حتی با دست تن میترا رو میچرخوند،دستش رو حالت میداد،دست میزاشت دو طرف سرش و سرش رو تنظیم میکرد و همش به ما میگفت چی‌ کار کنیم.
وسطای عکاسی بود که خانوم گریمر اومد و دو تا سینه ژلی که تو سوتین میترا کار گذشته بود کشید بیرون و دستی‌ به لباس میترا زد. همون یه لحظه کافی‌ بود که نوک سینه میترا بیفته بیرون. نوک قهوه‌ای کم رنگی‌ که نسبت به سایز سینه‌ها بزرگ بود.
حالا نوک‌های سینه از زیرتوری لباس دیده میشد. فلش همین جور تو صورت ما روشن خاموش میشد.دو سه‌ ساعت فکر کنم شاید بیش از سیصد تا عکس گرفت. بهروز به من گفت حالا بیا بیرون تا از عروس عکسای تکی‌ بگیرم. شروع کرد از میترا عکس گرفتن. منم اون عقب نشستم رو یه صندلی‌.. . .
ایستاده،نشسته،پشت به دوربین و نیمرخ،هر حالتی که تصور کنید بهروز از میترا عکس گرفت.صدای غار و قر شکمم در اومد. میترا حسابی‌ خسته بود. بهروز به دختر گریمر گفت بره یه لباس بده به میترا تا ناهار بخوریم. زنگ زد سفارش غذا داد. غذا رو آوردن و پیتزا بود. غذا خوردیم و بهروز به میترا گفت می‌خواد عکسای با لباس غیر عروس بگیره. مینا کمک می‌کنه لباسا رو انتخاب کنی‌.
میترا قد بلند و کشیده بود و هر لباسی میپوشید به تنش می‌نشست. خبری از سوتین هم نبود.نوک‌های سینه‌های میترا از لباس‌ها پیدا بود اما کسی‌ توجهی‌ نداشت و همه کارشون رو میکردن. مینا همش لباس عوض میکرد و لباس‌های جدید میداد به میترا. لباس‌هایی‌ با یقه‌‌های باز،که بیشتر و بیشتر سینه‌های کوچیک میترا رو نشون میداد. کمال همکار بهروز هم هی میرفت میترا رو به بهانه یاد دادن روش نشستن دستمالی میکرد و هر بار لباس‌های چاک دار میدادن بهش. طوری پارچه ها طراحی شده بود که تا میترا می‌نشست یکی‌ از پاهای سفید و بلندش می‌افتد بیرون.
لباس بعدی منو شوکّه کرد. آرایش میترا روی صورتش پخش شده بود از گرمای نور افکن. لباس یه لباس یک سر بود با دامنی که فقط ۴ انگشت پایین تر ازباسن میترا بود. دو تا بند نازک لباس رو روی شونه‌‌های اون نگاه داشته بود. جنس لباس حریر بسیار نازک بود که توی نور حتی سوراخ ناف میترا رو میشد دید. نوک سینه که سهل بود.میترا با خجالت اومد جلو. شرت سیاه با لباس قرمزش نمیخوند. اما ترکیب جالبی‌ بود. بهروز زاویه رو عوض میکرد. میترا پشت به دوربین ایستاد و از بالای شونه هاش زل زد به دوربین. تازه دیدم نصف پایین کونش تو این وضعیت افتاده بیرون. تو لباس سیاه حسابی‌ سفید به نظر میومد. مینا کمی‌ کرم آورد و شروع کرد مالیدن به پاهای بلند میترا. میترا نشست رو چهار پایه و ما از رو به رو دید کاملی به شرت اون داشتیم. بعد مینا کرم مالید به بالای سینه‌های لخت میترا.حالا بدن اون برق میزد.
تو همون حالت نشسته بهروز چند تا عکس گرفت .به میترا میگفت وسط بایسته،پاهاش رو کمی‌ از هم باز کنه و دستاشو ببره تو موهاش. همین کارو که میکرد لب هاش رو هم جمع میکرد و کاملا سکسی‌ میشد. انگار می‌خواد یکی‌ رو بخوره. خستگی‌ از سر و روش می‌بارید ولی بهروز ول کن نبود ومی گفت مدل به این خوشگلی نداشته.
ژست‌های بعدی کم کم آزاد تر شد. بهروز همه رو فرستاد بیرون و به میترا گفت لباسش رو در بیاره و بخوابه رو تشک بادی .تشک رو خوابوند و پارچه سفید گذاشت روش. میترا به من نگاه کرد و من با سر اوکی کردم. میترا لباساشو کند و با شرت و کرست خوابید. سرش رو به دوربین بود و پاهاش اونور. بهروز فقط تند تند از بالا سرش عکس می‌گرفت. کمال یه لحظه اومد تو و لنز بزرگی‌ رو داد دست بهروز. میترا کمی‌ خودش رو جمع کرد ولی‌ از خستگی‌ نای حرکت نداشت. زیر گرمای نور افکن‌ها خوابش گرفته بود. بهروز دوربین رو داد به کمال و خودش رفت میترا رو تنظیم کنه. چند تا عکس از بالا سر میترا گرفت. بعد از ده بیست تا عکس بهش گفت می‌خواد عکسای مدلی‌ بگیره؟ به جای میترا از من پرسید. منم بدون فکر گفتم آره. بهروز با پر رویی تمام دست کرد سوتین میترا رو که غضن هاش جلو بود باز کرد. سینه‌های میترا افتاد بیرون. صدای تیک تیک دوربین و نفس‌های میترا تنها صدای اتاق بود.
بهروز میترا رو چرخوند طرف دوربین. بعد بهش گفت چهار دست و پا بشه. بعدش هم شرت میترا رو با یه حرکت سریع در آورد.میترا یه متر پرید. بهروز بهش گفت آروم باشه و نترسه. فقط عکس هست نه چیز دیگه. میترا روبا فشار دستای بزرگش به پشت خوابوند، پاهاش رو باز کرد و کلیک کلیک. چند تا زاویه مختلف عوض کرد. من کیرم داشت میترکید. میترا مثل مدل‌های مجلات سکس داشت فقط عکس می‌گرفت. چشاش خمار بود و آرایش چشمش پخش شده بود رو صورتش. بهروز گفت بنداز رو مانیتور.
عکس رو انداخت رو یه تی‌وی بزرگ رو دیوار. باورم نمی‌شد این عکسای میترا باشه. واقعا حرفه ای بود.
من حواسم تو عکس بود که یهو همه با هم از نگاه کمال چرخیدیم طرف میترا. با انگشت داشت با خودش بازی‌ میکرد. تا ما رو دید که با چشمی چهار تا داریم بهش نگاه می‌کنیم انگشتش رو در آورد.
بهروز تمام لباساش رو کند و رفت کنار اون. از من خواست که بیام. به میترا گفت کیر منو بگیر لای دندوناش. میترا چهار دست و پا جلوی من قرار گرفت و همون کارو کرد. بهروز کیرش رو میمالید. پشت سری میترا زانو زد و کیرش رو در سوراخ نگاه داشت. چیک چیک عکس. بهروز اومد جاشو با من عوض کرد. چیک چیک. بهروز تمام کیرش رو هل داد تو دهن میترا و من دیگه طاقت نیاوردم و از پشت چهار دست و پا زدم تو. کمال هم فقط عکس می‌گرفت.
نیم ساعت بعد ما داشتیم حسابی‌ میترا رو می کردیم. من و بهروز جاهامون رو عوض میکردیم و اونو میکردیم. بعد کمال دوربین رو داد به من و اومد جای من و لخت شد و شروع کرد به کردن میترا. طوری که صدای ناله میترا از فشار کیر اون بلند شد. کمال مثل قحطی زده ها می کوبید انگار می خواد یکی رو با کردن بکشه.

زنم رو دوستام کردن

27 ژانویه

از این ماجرا دو سال می گذره. از زمانی که دوستام نقشه کردن زن منو کشیدن تا زمانی که واقعا اجرا شد.

مریم همیشه با همه لاس میزد و وقتی‌ با دوستانم می‌رفتیم بیرون حسابی اونودستمالی میکردند.اولش از عروسی‌ ما شروع شد که زمانی که عکس دست جمعی میگرفتیم همه میچسبیدن به اون. وقتی هم که خونواده دو دره شد اونا اومدن عکس با خود ما گرفتن. اونقدر چشبوندن به مریم که تا ما رفتیم تو اتاق پرید رو کیرم وامون نداد.
ماههای بعد با دوستام می رفتیم گردش وتفریح بیرون شهر.برا ظرف شستنیا کار به آب بازی می کشید تا لباسای مریم خیس می شد ومی چشبید به تنش وتمام تنش پیدا بود یا لاس زدن توی جنگل. مثلا یه بار که یه تاب بسته بودن همه مریم رو نوبتی هل می دادن تا یه دستمالی حسابی از کونش کرده باشن. تنها کسی که ازدواج کرده بود من بودم ونمی خواستم از دوستام فاصله بگیرم.از طرفی بدم نمی اومد اونو ببینم که داره یکی دیگه ترتیبشو می ده.
همیشه موقع کردن با مریم شوخی می کردم که مثلا الان دوستام دارن تو رو می‌کنن واز این حرفها. اونم بدش که نمیومد هیچی حتی بارها خوابشو دید. اما همیشه می‌خندید و فحشم میداد که بی‌ غیرت هستم و از این حرف ها.
مریم همیشه اونا رو اذیت میکرد که عرضه زن گرفتن ندارن و باید برن عشق و حال. خودشون رو بدبخت نکنن. می گفت برین یکی‌ پیدا کنین واسه خودتون. بین هم تقسیم کنین. زن گرفتن گرونه کار شماها نیست.
حسن دوست صمیمی من بهش می گفت مریم خانم اینجوری می شه شبی ۱۰۰ تومن باید بدیم.نمی صرفه. اما مریم می گفت ارزون ترش رو پیدا کنین. یکی که آکبند نباشه.
بچه‌ها به من میگفتن حیف که زن تو شده وگرنه بلایی‌ سرش میاوردیم که نتونه راه بره.
وقتی من به اونا گفتم با این قضیه اوکی هستم باورشون نمی شد.نقشه و هماهنگ کردن تو دو ساعت انجام شد.قرار شد یه ویلا بگیرند تو کوهستانای اطراف مشهد.  با دو تا تلفن طرقبه ویلا جور شد. آخر هفته همه دسته جمعی رفتیم اونجا و بچه‌ها شربت درست کردن دادن به اون. حسن به من چشمک زد. قرص خواب ریخته بود تو شربت. مریم تا شربت رو  خورد خوابش گرفت و هی چرت و پرت میگفت.  به بچه ها گفتم من باید برم بکنمش.
وقتی بردمش تو اتاق درو باز گذاشتم وشروع کردم باهاش بازی کردن. خودش گفت تو یه نفر کمی. می خواستی دوستاتم بیار. بچه‌هاار دم در داشتن نگاه میکردن.با این حرف همه اومدن تو وچهار نفری تو اتاق خواب بودیم.
جلال دستشو انداخت تو سینه اون و شروع کرد با سینه هاش بازی‌ کردن. مریم به شدت سینه هاش حساس بود.
بعد جلال لباسای مریم رو کند و اونو لخت روی مبل گذشت. بچه‌ها تو سه ثانیه ریختن سرش. یکی‌ سینه هاش رو میک می زد. یکی‌ لب می‌گرفت. یکی‌ کسش رو با انگشت حفاری میکرد.
صدای ناله‌های اون تو خواب و بیداری بلند شد. همه منو فراموش کرده بودن.جلال اونو چرخوند واز کمر گذاشتش لبه مبل دمرو گذشت رو دسته چرمی مبل،کونش رو به هوا،سرش تو بغل یکی‌ از بچه ها.
لبه های کسش خیس خیس بود و برق میزد. جلال بدون زحمت تا ته کرد تو و چند تا تکون داد. بعد کشید بیرون و اکبر چند تا تقه زد. بعد من زدم. همین طور جاهامون رو عوض میکردیم. مریم بیدار شده  بود ولی‌ سست و بی‌ حال داشت کیر حسن رو میک میزد. ما هم همین‌جور  میکوبیدیم. سعی‌ میکردیم آبمون نیاد. شاید دو ساعت کردیم نوبتی و حسابی‌ سر و صدای اونو در آوردیم. حسن از تماشای مدل کردن ما طاقت  نیاورد و آبش اومد و ریخت  تو دهن و رو چونه اون. اما ما همین‌جور میکوبیدیم.حسن از کردن ما بلند کرد و اومد تو صف و شروع کرد مثل ما کردن.
از هفته های بعد کار ما شده بود همین. خونه ما یا یکی از بچه ها ومریم دست به دست می چرخید وحال اساسی می کرد. من خوشحال بودم که حداقل نیروی کمکی دارم واسه کردن اون. چون واقعا زن من سه چهار تا کیر رو باید می خورد تا بگه حال کرده واین کار از پنج دقیقه کردن من بر نمی اومد.

 

دوستم زن جودوکار منو کرد

21 نوامبر

زن من جودو کار هست. یازده سال جودو کار می کرده واز سنّ ۱۰ سالگی حسابی حرفه ای شده تا حالا که۲۰ سال سنّ دارد و ما دو ماه است ازدواج کردیم. تمام فکر وذکرش جودو هست وهمیشه در حال تمرین بوده.

از ماه قبل یعنی یک ماه بعد از ازدواج ما تمرین او  شدیدتر شد.چون مسابقات  انتخابی برای کشوری بود واون می خواست حتما انتخاب بشه.
اما هرروز می اومد خونه گریه میکرد ومی گفت توی تمرین کسی‌ هست که او راهمیشه  شکست میدهد.
پرسیدم کی‌ هست گفت دوست پسرش قهرمان کشور است و با او تمرین میکرده وبخاطر همین خیلی قوی وتکنیکی هست.
اسم دوست پسرش رو پرسیدم وگفت تو جودو کارها به حمید غول معروفه. یهو مخم جرقه زد. حمید غول همکلاس و دوست صمیمی‌ دوران دبیرستان من بود که مدتها که گمش کرده بودم.
زنگ زدم دوستام وشماره اونو پیدا کردم وهمون اول بهش گفتم منو می شناسی؟ خیلی مودبانه گفت نه. گفتم کس ننت. حالا می شناسی؟ یهو منو شناخت وکلی با هم شوخی کردیم وخندیدیم ودعوتش کردم خونه مون برای شام.
وقتی اومد از هر جایی‌ حرف زدیم و تا فهمیده بود من  ازدواج کردم یه  کادو آورد گرون قیمت. گردن بند طلا سفید نازک برای زنم. به زنم می گفت من شما رو کجا دیدم؟ زنم هم گفت دم در باشگاه جودو.
تا حرف جودو شد اسم دوست دخترش رو گفت وبعد شروع کرد ازش بدگویی که اون خراب بود و با هم به هم زدیم واز این حرفها. زنم خوشحال شد و باهاش در مورد مسابقات انتخابی حرف زد. حمید نقطه ضعف‌های او را شروع کرد رو کردن.مژگان هم تند تند می نوشت اون چی می گه. حمید گفت اینجوری فایده نداره برو لباس بپوش بیا. خودش با تی شرت تنگ و شلوار لی بود. زنم با کله رفت  لباس عوض کرد و کمربند سیاه رو بست روش. یقه‌ اش بازبود واز هیجان حواسش نبود تا بالای کرستش پیدا بود و سینه‌های سفیدش رو انداخته بود تو چشم حمید.وزن مژگان 60 کیلو و حمید غول ۱۱۰ کیلو بود.شروع کرد چند تا تکنیک بدل به اون یاد دادن و بعد مژگان حمله میکرد واون بدل می زد وبا زور خود مژگان اونو مثل خیار می زد زمین.
 کم کم حس کردم حمید هر باری که اونو می‌زنه زمین دستش یه جاست. یه بار رو سینه‌های مژگان، یه بار رو رون پاش،یه بار از لنگ شلوار دستش میرفت تو. بمال بمالی بود که نگو.
حمید چند تا فن خشن یادش داد بهش که حال دوست دخترش رو بگیره. بهش گفت تو تمرین نزن واینا برگ برنده ات باشه. نگه دار واسه مسابقه. اونجوری سورپرایز می‌شه.
همینجور که خیس عرق بودن وتمرین می کردن یهو حمید یه فن  پیچیده زد مژگان رو خوابوند به پشت،دستای کلفتشو انداخت زیر تن مژگان و اونو بلند کرد رو سینه‌های خودش. بعد گفت این فن اصلا راه فرار ودفاع نداره.مژگان تقلا می کرد در بره وحمید  قشنگ داشت اونو خشک خشک میکرد. منم دهنم باز مونده بود. تی‌ شرت حمید از جلو  پاره شد و سینه‌های بدون مو و عضلانی اون افتاد بیرون.  با خنده به مژگان گفت لباس منو پاره میکنی‌؟ اونو چرخوند و خوابوند زمین و شروع کرد قلقلک دادن اون. خودش رو از پشت قفل کرد به اون وخوابید روش وسینه‌ها و شکم و گردنش رو گاز گرفت. صحنه حسابی‌ سکسی‌ بود. من بلند کرده بودم.
حمید گفت اگه شوهرت نبود همینجا لختت می‌کردم. اونم گفت عرضه نداری. حمید با دو حرکت اونو چسبوند به زمین و بعد لباسش رو از پشت کشید بیرون .مژگان با یه کرست سیاه خوابیده بود زیر بدن سنگین حمید. می‌خواستم جلوی این بازی‌ رو بگیرم ولی‌ یه حسی نمیذا شت. مژگان هم به من نگاه میکرد و من سرم رو به تایید تکون دادم.حمید با دست دیگه شلوار اونو کشید پایین و صورتش رو چسبوند  لایه پاهای اون.زبونش رو مثل مار کرد تو بند شرت اون و فرو کرد تو. یه لکه رطوبت رو شرت صورتی‌ اون دیده میشد.
حمید با دست کرد توش و بعد انگشتش رولیس زد ودوباره تا ته کرد تو سوراخ زنم. گفت اینجوری ناک اوتش کن. بعد با دندون کرست رو داد بالا و سینه‌های اون رو گاز گرفت. مژگان از درد جیغ زد. من خواستم بلند شم ولی‌ چسبیده بودم به زمین. حمید شرت رو با یه حرکت پاره کرد وپرت کرد کنار، دستاشو کرد تو سوتین که از جلو باز میشد،من همیشه واسه باز کردن چفت کرست مشکل داشتم. حمید با یه حرکت بازش کرد و شروع کرد به مکیدن سینه‌های اون. با وزن زیادش اونو چسبونده بود به قالی  و دستای اونو بالا سرش چسبونده بود به زمین. بعد یه لب طولانی‌ گرفت و همزمان که لب می‌گرفت نوک کیرش رو گذشت در سوراخ. مژگان خودش رو جا به جا کرد تا اون بذاره توش. سرش که رفت تو با یه حرکت تمام کیر رو کرد تو. کلفت بود اما کوتاه تر از من. صدا جیغ تو دهن حمید خفه شد. دستشو ولش کرد و اون با مشت حمید رو میزد. اما انگار به آهن مشت میزد. حمید همینجوری فشار میداد تو. تا ته رفته بود اما باز فشار میداد. یهو یه زلزله شدید بدن مژگان  روفرا گرفت. می‌لرزید و جیغ میزد و حمید با دهانش صداشو خفه میکرد.
یه چند دقیقه بعد قلپ قلپ آبش رو ریخت توش و من به سرعت  جاشو گرفتم و شروع کردم به کوبیدن. آبم همون لحظه اول اومد. حمید دوباره اومد سر وقت مژگان و شروع کرد به کردن دوباره. تا صبح فردا مشغول بودیم و بارها و بارها اونو کردیم. بوی سکس اتاق خواب رو پر کرده بود.
مژگان  قهرمان استان شد و البته حمید هم شد کمک مربی‌ تیم. با هم اردو‌های استانی زیادی رفتن و من فقط آخر هفته‌ها حمید رو دعوت می‌کردم تا کادو‌های گرون قیمتی واسه مژگان  و من بیاره. یه طورایی الان سه ماهه آخر هفته ها زنم دو تا شوهر داره ومن لذت می برم می بینم می تونیم اونو به اوج لذت جنسی برسونیم.

تجاوز به زنم در انبار شرکت

21 نوامبر

حدود یک ماه قبل اتفاقی‌ افتاد که طرز فکر من رو نسبت به زنم عوض کرد. زنم تو شرکت ما کار می‌کنه و لیست انبار رو بر می‌داره. از روزی که اون مسئول حسابداری انبار شرکت شده تغیرات زیادی انجام شده. خوبی‌ زن من اینه که بسیار جدی هست تو کارش و با کارگر‌های انبار خیلی‌ محکم حرف میزنه.

هفته قبل بود که به من گفت از رئیس انبار کمی‌ سوتی گرفته و داره روش کار میکنه. ظاهراً یه دزدی‌هایی‌ رو کشف کرده بود و رئیس شرکت هم در جریانش بود.اما برا این کار باید تو یه ساعتی‌ میرفت تو انبار که رئیس انبار و کارگرها نباشن.
کار خطر ناکی بود. رئیس انبار بیش از بیست سال بود که اونجا کار میکرد و نمی‌شد بهش گفت بالا چشت ابرو هست. اما زن من دست بردار نبود و میگفت با کشف این دزدی میتونه رئیس انبار بشه. از قبل با مدیر حرف زد و مدیر از رئیس حراست یه کارت الکترونیک ورود به انبار گرفت. کارتی که بدون اون کسی‌ نمیتونست بره تو انبار اصلی‌.
سحر تصمیمش رو گرفته بود. عصر تو شرکت به رئیس حراست گفت که امشب میره تو انبار. طرف هم قبول کرد و گفت با نگهبان‌ها هماهنگ میکنه. من هم موندم اضافه کار. البته برا من عادی بود تا ساعت ۹ شب کار کنم. ساعت ۹ شب بود که سحر زنگ زد به تلفن داخلی‌ من و گفت داره میره تو انبار. کنجکاو شدم برم ببینم چی‌ کار می‌کنه و حتا اگه شده شوخی‌ کنم باهاش.می خواستم بترسونمش یا چیزی مثل این.
پشت سرش رفتم طرف انبار. کارت رو که میزنی‌ در برا ۲ دقیقه باز می‌شه و میتونی‌ بری تو. روز‌ها هم که بهش کد میدن در باز باشه و فقط رئیس انبار و حراست این کد رو داره.
سحر کارت رو زد. دستش پر کاغذ و دوربین فیلمبرداری بود. رفت تو. من ۲۰ ثانیه صبر کردم و دویدم طرف در.با سرعت رفتم تو و پشت کارتن‌ها و قفسه‌ها قایم شدم تا سر فرصت کمی اذیتش کنم.
سحر تند تند فیلم می‌گرفت و یه چیزایی‌ رو یاد داشت میکرد. یه لحظه صدایی از در انبار اومد.
سحر غرق کارش بود. من رفتم تو تاریکی‌ تا ببینم کی‌ داره میاد. رئیس انبار،سعید، با دو تا از کارگر‌های گردن کلفت انبار.از اون آدمایی‌ که مثل لیفت تراک بار‌ها رو جا به جا میکردن. اونا بی‌ سر و صدا و پاورچین میومدن جلو. معلوم بود می‌دونن سحر اونجاست.
نفر چهارم رو نشناختم. خیلی‌ دور تر از اونا راه میرفت.کارگر‌ها سحر رو دیدن و از دو طرف رفتن طرفش. سحر لحظه آخر اونا رو دید و جیغ کشید اما اون‌ها گرفتنش. سحر دختر قوی هست. یک متر و شصت قد داره و بدن تو پر و محکمی داره. سینه هاش بزرگ و رو به بالاست و موهای بسیار بلندی داره. اون شب روسری رو انداخته بود دور گردنش. فکر نمیکرد کسی‌ بیاد. کار گر‌ها اونو محکم گرفته بودن و اون دست و پا میزد. رئیس انبار رو که دید شل شد.
سعید رئیس انبار حدود پنجاه سالشه. حدود صد و ده کیلو وزن داره و جوونی‌ هاش وزنه بردار بوده اما حالا شکم آورده خفن. سینه‌های پهن و دستای بزرگش باعث شده بهش بگن قول فشن.
اومد جلو. روسری سحر رو دور گردنش پیچوند و کشید. سحر به حال خفگی اوفتاد و کبود شد. سعید ولش کرد. بعد کلی‌ فحش بهش داد. من اگه میرفتم جلو سه سوت تیکه تیکه ام میکردن.
نفر چهارم اومد جلو. رئیس حراست خایه مال شرکت بود. اونم از این آدمای چاق و بد هیکل بود با شکم گنده و همیشه نماز اول وقت و تسبیح. همیشه هم برا آستین کوتاه حکم میزد و چایی اداره رو نمیخورد میگفت بیت المال هست.
ذبیح رئیس حراست به سعید گفت به بچه‌ها بگو این لباسا رو در بیارن ببینیم سحر خانوم چی‌ اون تو قایم کرده. باورم نمی‌شد چی‌ دارم میشنوم. کارگر‌ها با یه دست مچ های دست سحر رو گرفته بودن و با اون دست دکمه های مانتو رو با بی‌ حوصلگی کندن.مانتو،روسری،شلوار و عینک سحر پرت شد رو زمین. حالا سحر با یه شرت و کرست وایساده بود جلوی اونا و تلاش میکرد دستش رو از دست اونا در بیاره. هر چی‌ التماس میکرد فایده نداشت.
رئیس انبار گفت ببرنش ته انبار. اونجا چند تا میز روکش چرمی نو بود که تازه خریده بودن.من از بین قفسه‌ها خودم رو رسوندم رو به رو ی اونا. بعد چشمم خورد به یه قفسه دیگه اونور. سعید ضبط رو روشن کرد و آهنگ زیبائی از شادمهر عقیلی رو شروع کرد پخش کردن. من از قفسه رفتم بالا. حالا بالای سر اونها بودم.موبایلم رو در آوردم و هر چی‌ فیلم روش بود پاک کردم.میدونستم حالا چه اتفاقی‌ میافته. چراغ‌های سالن از من پایین تر بودن و اگه کسی‌ می‌خواست منو ببینه نور تو چشمش بود و نمیتونست.
سعید دوربین رو گذشت بالای میز رو به صورت سحر تا به جای جنسای انبار از سحر فیلم بگیره.
کارگر‌ها سحر رو گذاشتن رو میز. مچ دستش رو قفل کردن با دستای کلفتشون. تماشای بدن کوچیک سحر بین این همه هیکل گنده داشت منو دیوونه میکرد. کیرم داشت منفجر میشد. ذبیح رفت جلو و به سحر گفت: خوب خانوم کار آگاه. این شرت خوشگلو از کجا خریدی؟ سحر با لگد زد تو شکم گنده اون. سعید رفت جلو و گذاشت تو گوش سحر. اشک دختر بیچاره در اومد. من داشتم فیلم می‌گرفتم.
سعید شرت رو با یه حرکت پاره کرد و کرست سحر رو هم با دست پاره کرد. ذبیح و سعید لخت شدن. شکم‌هاشون نمیزاشت از بالا کیر اونا رو ببینم. ذبیح رفت جلو و محکم تٔف کرد رو سوراخ سحر و با انگشتش مالید رو درش. هم زمان کیرش رو تٔف مالی کرد و من فقط از بالا میدیدم شکمش افتاد رو تن سحر. سحر لبه میز بود و هر کی‌ کنار میز وای می‌ایستاد کیرش راحت میرفت تو.
ذبیح فرو کرد تو. با یه حرکت و بی‌ رحم. سحر بیست ساله لوله شد از درد.ذبیح مثل یه سگ هار داشت تقه میزد و سحر فقط از درد گریه میکرد. اما کم کم مقاومت سحر کم شد. کار گرا فشار دستا‌شون رو کم تر کردن.ذبیح تند تند می‌کوبید و فحش میداد. یهو کشید بیرون و رفت عقب. با عصبانیت گفت پدر سگ آبم داشت میومد. سعید،بیا کار آگاه رو بکن تا دیگه هوس فضولی نکنه.
سعید اومد جلو. کیر کلفتی‌ داشت. سحر سرشو آورده بود بالا و با ترس به کیر سعید نگاه میکرد.سعید بدون نیاز به چیزی کرد تو. شروع کرد کوبیدن تا حدی که سحر حالا بر خلاف میلش فقط اه و اوه میکرد. سعید و ذبیح جاهاشون رو عوض میکردن. بعد از چند لحظه سعید داد زد و آبش رو ریخت تو سوراخ. ذبیح هم رفت و ریخت اون تو. کارگر‌ها تا دیدن اون دو تا کارشون تموم شده لخت شدن و شروع کردن به کردن اون. یکیشون سینه‌های سحر رو گاز گرفت،نوک سینه هاش رو با دندون جوید و سحر از درد جیغ میزد و قسمشون میداد ولش کنن. میگفت غلط کردم نکنین.
کار گر‌ها جوون بودند و محکم تر میکردن ولی‌ کنترل نداشتن و آبشون رو ریختن همون تو. سحر رو یه لحظه ولش کردن و آب کمر از سوراخش می‌ریخت رو میز. ذبیح گفت نگا با بیت المال چی‌ کار کرد؟
باید تنبیه بشه این دختر.رفت سراغ کمر بندش و از شلوارش کشید بیرون. سحر رو چرخوندن،شکمش رو میز بود و کون سفیدش رو به ذبیح. دستشو گرفتن و ذبیح با کمر بند شروع کرد به زدن کون سحر. خطای کمر بند رو رون و کون سحر قرمز شد و کم کم رنگ عوض کرد. سعید هم کمر بند و گرفت و ده بیست بار سحر رو زد. سحر از درد فقط جیغ میزد و به غلط کردن افتاده بود.
ذبیح خوابید رو میز و به سحر گفت بره روش. سحر با ترس و از ترس کتک رفت روش، پاهاش رو باز کرد و نشست روی کیر اون. آروم تا ته فرو کرد. ذبیح دستای کلفتش رو انداخت دور کمر سحر و اونو محکم گرفت که نتونه تکون بخوره. تازه فهمیدم چه خبره. سعید اومد پشتش. می‌خواست از کون بذاره. کارگرها اومدن تٔف کردن رو سوراخ عقب سحر. سعید هم سر کیر رو گذاشت اونجا. هر کاری کرد نرفت تو. یه کار گار‌ها از جیبش یه کرم دست و صورت در آورد و داد به سعید. سعید کرم رو خالی‌ کرد رو سوراخ. من هیچ وقت سحر رو از کون نکرده بودم. سعید با فشار زیاد و با کمک از دستش کرد تو. سحر فقط آهی از درد کشید. اااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییی
سعید تا ته فشار داد و ذبیح محکم سحر رو تو بغلش داشت له‌ میکرد. کار گار‌ها منتظر نوبت بودن و دقیقا تا آب اونا اومد همین کارو کردن. دوباره با کمر بند اونو زدن تا حدی که کونش سیاه شد.
سحر رو نیم  ساعت بعد با تهدید به فیلم و چیزای دیگه فرستادن رفت. من فقط خدا رو شکر می‌کردم نکردن تو حلقش. اما خطای کمر بند خیلی‌ ناجور رو تنش مونده بود.
رفتم پایین. اونا دوربین رو برداشتن. ذبیح فیلم رو گرفت گذاشت تو جیبش. من آروم دنبالش میرفتم تا ببینم کجا میره. با سعید رفتن در پارکینگ. سحر کنار ماشین گریه میکرد و دنبال کلیدش می‌گشت.ذبیح رفت جلو طرف اون. در ماشین خودش رو باز کرد و فیلم رو گذاشت تو داشبورد. بعد سر سحر رو گرفت تو دستش و شروع کرد باهاش حرف زدن. صداش آروم بود و من نمیشنیدم. سعید رفت جلو. من تو تاریکی‌ رفتم طرف ماشین ذبیح و در طرف مقابل رو باز کردم و فیلم رو برداشتم. آروم دررفتم. صدای کشیده محکمی اومد.
شب سحر فقط گریه میکرد.نگفت چه بلایی سرش آوردن ولی فقط می گفت با کمربند  زدنش. بهش دل‌ داری دادم ولی‌ چیزی بهش نگفتم. صبح فردا از مدیر کلّ وقت گرفتم و رفتم اونجا. ذبیح و سعید تو راهرو با هم بحث میکردن و معلوم بود دنبال فیلم بودن.جریان رو به مدیر کلّ گفتم. نشست فیلم رو از اول تا آخر دید بی‌ شرف. همون جا تلفن زد به حراست وزارت خونه و حرف زد.  حکم اخراج اونا رو داد دستم و می‌خواست زنگ بزنه کلانتری که به خاطر آبروی زنم نذاشتم.سحر سر کار نیومده بود. مدیر بهش زنگ زد و گفت جریان رو از دوربین مخفی‌ دیده و سحر حالا رئیس جدید انبار شرکت هست.
سحر خودشو رسوند اداره و همکارها میگفتن فقط تٔف کرد تو صورت رئیس حراست و انباردار. کسی‌ هم نفهمید چرا. اما شایعات به گوش همه رسید. حالا از کجا،شاید از خود ذبیح یا سعید شایعه پخش شد.

کردن زن همسایه

21 نوامبر

پسر دایی ام مهندس مخابرات بود ولی چون کار پیدا نکرده بود تعمیر کار آیفون تصویری منزل شده بود.من هم گاهی می رفتم کمکش وبا هم می رفتیم خونه مردم ومن فقط زنا رو دید می زدم واون کارشو می کرد.

تو محله ما یه زن زیبا و بسیار خوشگل بود. موهای بلند خرمایی روی شانه‌ها که روسری هم نمیذاشت.همیشه تو راهرو می دیدمش ودلم می خواست یه جوری بکنمش.
چشم‌های سبز پر رنگ و لب‌های پف کرده داشت که خوراک ساک زدن بود. صورت کشیده و استخوانی اما بسیار زیبایی داشت که همه مردای ساختمون رو حشری می کرد.بهترین فکری که کردم این بود که آیفون خونه شون رو خراب کنم. یکی از کارتای پسر دایی ام رو هم چسبوندم دم در روی آیفون که مثلا این نماینده آیفونه.وقتی زنگ زد من و عباس برا تعمیر آیفون رفتیم. با عباس همه چیزو هماهنگ کرده بودم.اولش می ترسید ولی بعد که چشمش خورد به زنه شل شد.
به محض بستن در رفت آشپزخانه چیزی بیاورد که عباس پرید از پشت دهان او را گرفت و من شیرجه زدم روی او و با چسب پهن دهان او را بستیم.به شدت تقلا میکرد و من با مشت زدم توی شکم او و شل شد و وا رفت. دست‌های عباس توی پیراهن او بود. من پیراهنش را از جلو پاره کردم و شلوارش را به سرعت کشیدم بیرون. عباس دست‌های او را بالای سرش جمع کرد و من با خشونت سوتین او را کندم و شروع کردم به مکیدن سینه‌های سفید وتو پر او. با دست دیگرم شورتش را در آوردم و فرو کردم تا ته.از ترس خیس خیس شده بود. من فقط تقه  می‌زدم و آبم اومد. عباس  گفت خاک بر سرت. بعد اومد جای من و من رفتم بالا شروع کردم به مکیدن لب‌های اواز روی چسب. عباس از سینه‌ها شروع کرد و با حوصله زیاد سینه‌های او را با نوک زبان میخورد و قلقلک میداد. حس کردم مقاومت او کم و کمتر میشود. تا حدی که لازم نبود برای ثابت ماندن کتکش بزنیم.
سپس عباس با انگشت شروع کرد به بازی با چوچوله ها. شاید ۱۰ دقیقه این کار را میکرد. یک انگشت را کرد تووبازی بازی میکرد . سپس دو انگشت را کرد تو و آنقدر تکان تکان داد که ناله‌های سکسی‌ او را بلند کرد.
بعد لخت شد و بی‌ هیچ مقاومتی سر کیرش را کرد تو و با آرامش کامل شروع کرد تا ته فرو کردن. کامل کشید بیرون و باز تا ته فرو کرد. این کار را ۵ دقیقه ادامه میداد. سپس کشید بیرون. کیرش برق میزد از آب من و آب دختر زیبا. بعد از او پرسید بکنم؟ با سر جواب داد آره و ناله خفیفی کرد. عباس کرد تو و شروع کرد کوبیدن. او هم کونش را میداد بالا تا ضربات عباس را بهتر بگیرد و بیشتر حال کند. عباس یه دست  مفصل او را کرد و آبش را ریخت توی گلدان دکوری روی میز.
نوبت من شد دوباره و من برای بار دوم کردم. این بار با مهربانی و آرامش. مثل عباس. بهتر حالا جواب میداد و حال میکرد. عباس  با موبایل فیلم گرفت. او به موبایل نگاه نمیکرد و من به زور سرش را چرخاندم طرف دوربین.
هر کدوم ما ۳ باری او را کردیم و دست آخر ابمان را ریختیم روی سر وصورتش. او از ترس نه حرفی به کسی زد ونه چیزی شنیدم.ولی هر بار منو تو راهرو می دید اخم می کرد.وشش ماه بعد از محل ما رفت ودیگه ندیدمش.

بازی استقلال وسکس گروهی با زنم

17 نوامبر

 

من ۳۲ سال دارم و مدت ۱۲ سال است که در شرکت کار می‌کنم. روابط کاری خوبی‌ با رئیسم دارم و این دوستی‌ ما سال‌هاست که ادامه دارد. تا حدی که هر هفته جمعه در یک سال قبل دور هم هستیم و هر بار خانه یکی‌ از ما بساط مهمانی هست.این صمیمیت کاری ما به زنهایمان هم منتقل شده است وآنها هم با هم صمیمی شده اند.
بازی‌ استقلال و پرسپولیس بهترین زمان برای شوخی‌‌ها و کری خواندنها بود.
۴ نفری جمع شدیم خونه ما. من،حمید، جلال ومدیر بخش ما داود.
زن‌ها تند تند بساط تخمه و تنقلات رو جور کردند.داود  بی‌ مقدمه گفت باید رو نتیجه بازی‌ شرط ببندیم. اگه پرسپولیس برد حقوق همه رو کم می‌کنم.
همه خندیدیم. بحث رو این بود که رو چی‌ شرط ببندیم. هر چی بحث می کردیم به هیچ نتیجه ای نمی رسیدیم.
زن‌ها نظر نمیدادند. به سارا زنم گفتم شما بگین رو چی‌ شرط ببندیم ما هم سکت شیم دیگه. سمیرا زن داود گفت باید رو چیزی که دوست دارید شرط ببندید نه چیزای الکی‌. اینجوری هیجان شرط بندی میره بالاتر.بعد از من پرسید امیر خان،شما چیو از همه بیشتر دوست داری؟ من هم بدون فکر گفتم زنمو. مرد‌ها هو کردند و زن‌ها همه خندیدند. بچه‌ها به من میگفتن‌ای زن ذلیل بد بخت.
سمیرا گفت اگه میشد از این شرط‌ها بست که شما مرد‌ها سکته میکردید؟ با این حرف یه لحظه اتاق ساکت شد. من تازه فهمیدم چی‌ گفتم. داود گفت اتفاقا اگه این آبی‌ها مطمئن بودن می‌برن علاوه بر زن مامانشون هم میذاشتن وسط.
بحث بالا گرفت و کر کری ادامه پیدا کرد. کم کم احترام و شرم وحیا فراموش شد و هر کی‌ در مورد زن اون یکی‌ یه چیزی گفت.درست مثل اداره که کلی پشت سر زنها صفحه می گذاشتیم.
قرار شد آبیا یه ور بشینن و قرمزا یه ور. وقتی‌ تقسیم شدیم دیدم من و حمید  وبقیه بچه ها یه طرف هستیم و زن من هم که پرسپولیسی بود رفته اونور. داود و زن من تنها پرسپولیسی‌های اتاق  بودند و همه زن‌ها و مرد‌ها آبی بودند.
د اود گفت شرط بندی سر جاشه. اگه پرسپولیس ببره همه خانوما با من میان اتاق خواب.زنها خندیدند به این شوخی او. ولی خیلی جدی گفت شوخی نمی کنم. من مدیر اینا هستم ومی تونم یه بار هر کاری دلم می خواد بکنم. شرط بندی همونه که زنها گفتن.
شوخی‌‌ها جدی شد .نیم ساعت به بازی‌ مونده بود.به سارا گفتم این آخرین فرصته. بیا اینور. ولی‌ قبول نمیکرد. د اود و سارا اونور،ما همه اینور.بهش گفتم شوخی نیستش. امروز استقلال می بره بعد این همه آدم باید تو رو بکنن. اینام جدی هستن واز شوخی رد شده دیگه.ولی بقیه با سر وصدا منو خفه ام کردن وگفتن بذار باشه اونور.
هیجان بسیار بالا بود. همه داشتیم به تصمیمی که گرفته بودیم فکر میکردیم و کسی‌ حرفی‌ نمیزد. معلوم بود همه دارن فکر می‌کنن اگه داود بخواد زنا رو بکنه چی‌ می‌شه. من هم داشتم به جمعیتی که باید زن من رو بکنه فکر می‌کردم. البته می دونستم همه اینا شوخیه ولی بچه ها تاکید می کردن جدیه. حتی زنا می گفتن حاضرن رو حیثیت خودشون شرط ببندن.
بازی‌ شروع شد و دقیقه اول بازی‌ بود که استقلال گل زد. همه پریدیم بالا و بحث بالا گرفت. مرد‌ها با بی‌ ادبی‌ تمام به سارا میگفتن برو لخت شو.سارا برو لخت شو.سارا برو لخت شو.سارا جون  آماده باش. من هم مونده بودم چی‌ بگم.اما از گل خوشحال بودم و همش با سارا مثل بقیه شوخی‌ می‌کردم.
به همکار‌ها که نگاه کردم دیدم همه چشمشون به جای بازی‌ به بدن زن من هست. سارا ۲۳ سال داره و از همه زن‌ها کوچیک تر بود. وزنش فقط ۴۵ کیلو و قدش یک و پنجاه و پنج سانت هست.زنهای اونا همه چاق و یه طورایی تو پر بودن. اما سارا سینه‌های کوچیک اما کون گرد و تپلی داره.
کم کم خجالت همه ریخته بود و هم زمان در مورد بازی‌ و زن من نظر میدادن. بین دو نیمه جلال دستی‌ به کمر سارا کشید و گفت یه ساعت دیگه مال منی‌. سارا قرمز شده بود. زن‌ها هم کلی‌ بی‌ ادب شده بودن و متلک بار سارا میکردن. حتی سینه هاش رو پشگون می گرفتن.
شمسی‌ زن جلال  گفت سارا جون. شوهر من از همه مرد‌ها مرد تره ها. طاقت بیست سانتو داری یا نه؟ یه لحظه سکوت شد و بعد همه خندیدن. نیمه دوم هم بازی‌ حساس بود و دقیقه ۸۹ گل دوم استقلال رفت تو دروازه. داود با ناراحتی‌ گفت توپ رفت تو کس سارا. کلا آدم بد دهنی بود ولی جلوی زنا هیچ وقت از این کارها نمی کرد.
نمی‌دونستم چی‌ بگم. از هیجان خوشحالی‌ برد از یادم رفت. اما داود خوشحال بود. بازی‌ تموم شد و کسی‌ حرکتی نمیکرد. جلال گفت کی‌ اول سارا رو می‌کنه؟ سارا با ترس به من نگاه کرد. زن‌ها بی‌ توجه به شوخی‌‌ها رفتن سراغ سارا و شروع کردن به دستمالی اون. از این صحنه معامله همه بلند شد.زن جلال خودشو مثل مردها می مالید به سارا وآه واوه می کرد مثلا داره می کنتش. میگفت جلال بیا خاله ریزه رو با مفهوم واقعی‌ قدرت  استقلال آشنا کن.
زن حمید پرید و با کمک زن داود کاناپه سه نفره رو آوردن جلوی اتاق. بعد صندلی‌‌ها رو جابه جا کردن رو به سوفا که مثلا سینماست. سارا قرمز شده بود و نمی‌دونست چی‌ باید بگه. فقط به من نگاه میکرد. حمید رفت طرفش و به زن‌ها گفت این پرسپولیسی کثیف رو لختش می‌کنین یا خودم لباساشو پاره کنم؟
زن‌ها انگار منتظر بودند.یکی‌ دستای سارا رو برد بالا سرش و دومی‌ تی‌ شرت رو از تنش کشید بیرون.نیم تنه بالای سارا حالا فقط با یه کرست پوشیده شده بود. یکی‌ بند‌های کرست رو باز کرد و ناگهان سارا با نیم تنه لخت رو مبل نشسته بود. گیج بود و نمی‌دونست باید چی‌ کار کنه. داود میگفت آقا من استقلالی شدم.حمید گفت هیچی‌ نگو تو رو هم می‌کنیم.
کندن شلوار سارا راحت بود. دامن شلواری گشادش با یه حرکت از تنش در اومد.خودشو رو مبل جمع کرده بود. لخت، با یه شرت قرمز. حمید گفت شرت پرسپولیسی رو بسوزونید افراد من. زنا شرتش رو کندن و انداختند توی شومینه.سارا تازه واکس زده بود و یه خال مو هم تو تنش نبود. با التماس می گفت بسه از شوخی گذشت دیگه. زشته.
مرد‌ها خشکشون زده بود و فقط تماشاش میکردن. زن حمید پاهای سارا رو باز کرد و ادای کردن رو در آورد. بعد اومد کنار و گفت حیف که کیر ندارم واگر نه‌ اینو به راه راست هدایت می‌کردم. کلمه کیر پرده‌ها رو شکست. حمید لخت شد و تازه فهمیدم این جریان بیست سانت شوخی‌ نیست. زنا رفتن عقب و همه ذل زده بودن به کیر حمید.
اون دستشو دراز کرد به طرف سارا. سارا با خجالت دستشو گرفت و با کمک دست اون بلند شد بایستد. حمید سارا رو چرخوند رو به ما و خودش پشتش ایستاد. تفاوت رنگ پوست و هیکل این دو تا همه رو حشری کرده بود.حمید از پشت سینه‌های سارا رو گرفت تو دستای بزرگش و باهاشون بازی‌ میکرد. سارا چشماشو بسته بود.معلوم بود داره حال می‌کنه.
مرد‌ها به زن‌هاشون نگاه میکردن و انگار میترسیدن لخت شن. اما زن‌ها به اونا اشاره کردن وشعار دادن انتقام  انتقام .حالا همه استقلالی دو آتیشه بودند.حمید سارا رو نشوند روی مبل. پاهاشو باز کرد و گذاشت رو شونه‌های خودش. با زانو جلوی مبل نشست و سر کیر بلندش رو گذشت در سوراخ سارا. سارا از خجالت و هیجان قرمز شده بود مثل لبو.
حمید سریع  کیر رو کرد تو و کمی‌ تکون داد. سارا لباشو گاز گرفته بود. همه مرد‌ها نیم خیز شده بودند. زن حمید پشت سوفا ایستاد و دست‌های سارا رو از بالا گرفت تو دستش. حمید کمی‌ کشید بیرون ولی‌ با دستش آب سارا رو مالید به کیر بلند و کلفتش. بوی سکس اتاق رو پر کرده بود. من هم مثل مگس تو لونه عنکبوت خشک شده بودم. حمید سر کیرش رو کرد تو و این بار اشاره به زنش کرد. زنش دستای سارا رو محکم اون بالا سرش قفل کرد و حمید با یه حرکت و با فشار وزن ۱۰۰ کیلو ایش تمام کیرش رو تا بند خایه کرد تو.
صدا جیغ بلند سارا که تا حالا همچین کیر کلفتی‌ رو حتا تو فیلم‌ها ندیده بود اتاق رو پر کرد. حمید کشید بیرون و با بی‌ رحمی تمام دوباره تا ته فرو کرد تو. فکر کنم با توجه به هیکل سارا کیر حمید تا ته رحم اون رفته بود.سارا طاقت نیاورد و ارگازم شدیدی رو تجربه کرد و جیغ زد.ایییییییییییییییی
مرد‌ها نتونستن تحمل کنن و همه لخت شدن. جلال رفت شروع کرد به خوردن یه سینه‌های سارا.د اود هم رفت جلو و با دست شروع کرد به مالیدن سینه دوم. زنا سر و صدا کردن که تو پرسپولیسی هستی‌ برو گمشو. نذاشتن داود  دست بزنه. حمید کشید بیرون و با تمام قدرتش محکم کوبید تو. سارا چنان جیغی زد که اگه خونه ما ویلایی نبود و آپارتمان بود همه جمع شده بودن خونه ما.
حمید تا ده دقیقه میکرد و سارا کم کم از درد داشت بی‌ هوش میشد. رگه‌های کیر حمید از فشار کس سارا کبود شده بود. سارا خیلی‌ تنگ بود. حمید به جلال گفت بیا تو این پرسپولیسی کثیف رو بکن ببینم جا وا می‌کنه یا نه. جلال  با سرعت باورنکردنی  شروع کرد به کوبیدن . درست مثل فیلم سوپر میکرد.
حمید بهش گفت خودتو کنترل کن. نریزی توش. نذار آبت بیاد. تازه فهمیدم چیزی که تو کار نیست کاندوم هست. رفتم کاندوم آوردم دادم به اونا. زنا میخندیدن. حمید کاندوم کشید سر کیرش و این بار شروع کرد با سرعت بیشتری کوبیدن. سارا وا رفته بود. مچ پاهاش رو زن‌ها از دو طرف باز کردند. دست‌های بزرگ حمید از دو طرف پهلو‌های لاغر سارا رو گرفت. دستش از دو طرف به هم می‌رسید. حالا با شدت بیشتری میزد و سارا فقط جیغ جیغ میکرد.حمید باز قبل از اومدن آبش کشید بیرون. زنش براش یه کم ساک زد اما ولش کرد.
جلال بازم زنم رو کرد. سارا حالا کونش رو میداد جلو که بیشتر بره تو. اما از اولش یک کلمه حرف نزده بود. مردای ۴۰ ساله داشتن میکردنش. داود لخت شد و زن‌ها اول سر و صدا کردند اما اجازه دادند بیاد تو دور. اون هم کیر کلفت اما کوتاهی داشت.سارا رو چرخوند چهار دست و پا. زن داود اومد اونور مبل و یه لب طولانی‌ از سارا گرفت و کلی‌ زبون به هم زدن. همه خودشون رو نشون داده بودن.زن داود  لخت شد و اومد خوابید زیر سارا و سارا رو شکم گردش دراز کشید.داود از پشت زد توی سارا و با هر تکونی سارا و زنش موج میزدن.سارا سینه هاش تو دهن  سمیرا بود و شوهرش یه ضرب می‌کوبید. آبش که داشت میومد کیرش رو در آورد و من باز دیدم کاندومی در کار نیست. کرد تو دهن زن حمید. زن حمید هم براش ساک زد.
همه فقط زن منو میکردن اما زنهای دیگه هم لخت شده بودن و با مرد‌ها بازی‌ میکردن. اما سوراخ کردن فقط مال سارا بود. حتا زن‌ها از هیکلش تعریف میکردن. من هم لخت شدم و دو سه باری زن‌ها برام ساک زدند ولی‌ نمیذاشتن سارا رو بکنم. دفعه آخر حمید کاندوم رو انداخت دور و آبشو ریخت روی شکم سارا. بقیه هم همینکارو کردن. سر و صورت سارا و سینه هاش و شکمش پر آب کمر شده بود.حالم داشت به هم میخورد. سارا هر بار میدید کسی‌ نیست بکنه میگفت مرد دیگه نیست؟ حالا حسابی‌ بد دهن شده بود و حرفای چرت میزد. زن‌ها هم کیر مردا رو ساک میزدن تا بلند شه و بازم اونو بکنن. ساعت حدود دوازده بود که سارا همون جوری خوابش برد.شایدم غش کرد نمی دونم.
هر کی‌ دنبال لباسش می‌گشت که یه جا گم و گور شده بود.مرد‌ها رفتن و زناشون رو هم بردن. من سارا رو با یه پارچه خیس تمیز کردم،بغلش کردم و بردمش رو تخت. از اون هفته دیگه برنامه ما همین شده بود. همه منتظر آخر هفته بودن تا زن یکی‌ رو به اوج حال و حول برسونن. اما سارا رو باز هم هر هفته میکردن. هیکل ریزش زیر دست وپای اونا می لولید ومن حال می کردم می بینم چقدر کیف می کنه.

 

زن برادر زنم

16 نوامبر
مهناز زن رضا برادر زن من خیلی‌ خوشگل بود. توی عروسی‌ لباس نیمه لخت  پوشیده بود که من تا قاچ سینه هاش رو میدیدم.
تو مهمونیای فامیل همش چشمم بهش بود ودنبال فرصتی بودم تا ببینم راهی هست بکنمش یا نه. اون ورضاهمیشه با هم بودن ومن شب عروسی رضا  کلی‌ شوخی‌ کردم باهاش.گفتم نمی تونی من برم واز این حرفها.
لباس عروس لخت و پتی بود. عکاس تو اتاق عکس می‌گرفت و با هر فلش رو تن‌ سفید اون کیر منو فشار میداد. منم فقط چشمم به سینه های سفید وتو پر اون بود.
همیشه می‌خواستم هماهنگ کنم اونو بکنم. ولی‌ نمی‌شد. رضا رو کشیدم تو شرکت خودمون واسه کار. منشی‌ هم داشتم که کارها رو میفرستاد زیر دستش. امضا میکرد یا کارها رو انجام میداد. کارا رو فرستادم واسه منشی‌. بهش تاکید کردم تا ۷ شب باید امضا بشه. رفتم چک شرکت رو نقد کنم زنگ زدم رضا که دارم میام اونجا ضبط ماشینشو بیارم.
۲۰ میلیون پول تو سامسونت من بود. شرکت زنگ زد به رضا رفت شرکت برا کار‌های شرکت.  از سر کوچه می دیدم که چطور با سرعت گازشو گرفت ورفت.من رفتم خونه اونا.  مهنازچای و شیرینی‌ آوردوماجرا رو برام گفت.
سر صحبت رو باز کردم. ازمشکلات اول زندگی‌ حرف زد. خیلی‌ مؤدب بود ولی‌ ناراحت بود. خرج عروسی‌ سنگین بود و از این حرف ها. یه بسته پنجاه هزاری تراول در آوردم دادم بهش. گفتم فقط یه لطفی‌ در حق افشین بکن. گفت افشین کیه؟ منم اشاره کردم به معامله خودم.
دهانش باز موند. از طرفی‌ ۵۰۰ هزار تومان روی میز بود.گفتم حالا اگه مخشو نزنم آبرومو می بره.بیچاره بیست سالش بود ونمی فهمید پول یعنی چی. زود خر می شد.
محکم بهش گفتم دو ساعت تا اومدن رضا وقت داریم. فکراتو بکن.سرشو به نشونه تایید تکون داد ورفت تو اتاق تا لباساشو در بیاره. بیچاره خجالت می کشید جلومن لخت شه.
گوشی رو گذشتم رو طاقچه بالا شومینه واسه فیلمبرداری با رم ۸ گیگ خالی‌. بعد اومد جلوی من لخت لخت وایساد. دستام داشت می لرزید. چقدر بدن قشنگی داشت.هلش دادم پایین وشروع کرد به ساک زدن .خیلی هم حرفه ای ساک می زد ومعلوم بود حسابی فیلم دیده.
آبم اومد بهش گفتم همه رو بخور. با اخم همه رو خورد. بعد دو طرف سرش رو گرفتم تا در نیاره. همینجور میک زد تا بلند شد دوباره.
 روی مبل تنظیمش کردم که صورتش رو به دوربین باشه و خودم پشتش باشم.چهار دست و پا هاپو شدجلوی من و من هم شروع کردم کوبیدن. صورتش رو برده بود بالا رو به فیلم  و درد زیادی می‌کشید. رضا هنوز اونو باز نکرده بود. تنگ بود از اون تو میک میزد به کیرم. آبم رو ریختم توش و نگه داشتم. سرش پایین بود و کونش هوا. نگاه به سفیدی کونش کافی‌ بود تا به یه دقیقه نرسیده بازم بلند کنم. رگای کونش پیدا بود.همون تو کوبیدم باز.خیس عرق شده بودیم و سر و صداش و اه و اوهش تازه بلند شده بود. بعد نیم ساعت دیگه کیرم بلند نمی شد. مهنازرفت خودش رو بشوره من دوربین رو برداشتم و رفتم.
پونصد هزار تومن آب خورد یه فیلم برام. ولی در عوض من راهش رو پیدا کردم واسه کردن اون. تو سیزده بدر یه ماه بعد از اون حادثه داشتیم بلوتوث بازی می کردیم که من این فیلمو براش فرستادم. سر من اصلا معلوم نبود وفقط صورت اون بود ویکی که داره می کنتش.رنگش عوض شده بود وموبایلشو قایم کرد. کم مونده بود گریه بیفته.
 از ترس بولوتوث کردن فیلم به فک وفامیل تا مأموریت  می رفت شوهرش من می‌رفتم اونجا و اونو می‌کردم. الان ۳ ساله دارم می‌کنمش. تقریبا زن دوم من شده حالا.
اوایل  از من بدش میومد.اما حالا راه میاد وحتی خودش زنگ می زنه من برم اونجا. البته منم امانت دارم وکاندوم استفاده می کنم ولی هفته قبل خودش گفت بی خیال کاندوم بشم وآبم رو بریزم توش. شاید دلش بچه می خواد.
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.